خداحافظی در اولین تولد این وبلاگ...
سلام...
به اطلاع کلیه دوستای عزیزم میرسونم که این وبلاگ برای همیشه تعطیل شده و وبلاگ جدیدم با اسم Night Club رو بهتون معرفی میکنم...
+ ا نوشته شده توسط :یه کااامیار... در ساعت ٢:۳٢ ب.ظ
سلام...
به اطلاع کلیه دوستای عزیزم میرسونم که این وبلاگ برای همیشه تعطیل شده و وبلاگ جدیدم با اسم Night Club رو بهتون معرفی میکنم...
کوزه گر مرا در دستانش ورز می دهد
و نمی داند
که عصیان من از دستان اوست
بغض بغض
می چکد بر خاک
و تنم
گلو گلو در فوت او می رقصد
( نفس )
اینک من
... و دستان خدا که پینه بسته است

حالا بگذریم
مرا جراتِ آمدن نیست و
تو را
جراتِ عوضکردنِ قفل

نیمنگاهی رد و بدل شد
روشن بود و ساده
سلام و احوالپرسی
به اندازهیِ شرطِ ادب
او شکلِ خوشبختها
تو هم نمونهی کاملِ یک فلکزده
ساده و روشن بود
راهتان را کشیدید رفتید
بیامیدِ دیداری
حتی به اندازهی شرطِ ادب
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و
تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت :
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که
هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید ، اما
می ترسید
حرکت کند ،
می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه
فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را
به دست نیاورد
اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

می ايستم جايی دور تر از خودم
و روی هر چه فاصله را سياه می کنم
می نويسم که مال هيچ قبيله ای نيستم.
من نه تفنگم که با احساس يک پرنده بازی کنم
نه رنگين کمان
پاييز هم به گمانم بهانه ای است
برای انتقام از يک مشت برگ برنده
روی ايستادگی يک درخت
اينجا به گمانم کسی حرفی ندارد
که ساکت نمی شوم
که صدای ناله ی قطار های سوخته توی سرم سوت می کشد
روی ريل هايی که خرد شدن حقشان نيست
شايد دارم از ازدحام يک قتل عام ابدی رد می شوم
که چراغ های عبور سبز نمی شود
ومن هنوز ايستاده ام
همينجا...
نه کمی آن طرف تر از خودم
و تو ناگهان می آيی
آنقدر تکانم می دهی که من
به اندازه تمام دلواپسی های يک پرنده
سرم گيييييييييييييج می رود

اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است

ازم نخواه با تو بمونم... تو هیچی از من نمی دونی...
اگه بگم راز دلم رو... تو هم کنارم نمی مونی...

من تصمیم گرفتم دیگه وبلاگو واسه همیشه تعطیلش کنم... این تصمیم رو از قبل گرفته بودم ولی جدیدن مطمئن شدم... و به شخص خاصی هم این تصمیم من مربوط نمیشه... کلا اگه بخوام دروغ بگم فقط خستگیه...
خواستین برام کامنت بذارین... اگه آن شدم میخونمشون چون فعلن تصمیم ب حذف وبلاگ ندارم...
همین دیگه... ما رفتیم... اگه بدی از ما دیدین که فراموشش کنین ولی اگه خوبی دیدین یادتون بمونه...

خدافظ...
خبر جدیدی ندارم... هنوزم...
اوضاع خوبه... فک میکنم منتظرم... شاید منتظر یه خبر (شاید شاید شاید یه خبر خوب)
اصن بیخیال چه اهمیتی داره... کامپولوتر کامیار سالم شده... آمما (از قصد نوشتم آمما)... همچنان بنده اکانت ندارم و نمیتونم مچه بعضی ها رو بگیرم...
میگم من ک نباشم انگار هیچکسه دیگه ای هم نیس... هر چی تو وبلاگا میگردیم... ب جز تعداد اندکی چیزی یافت نمیشه... کامنتا رو میگم...
مممممممممممممممم... هیچی دیگه... ما رفتیم... بشامیم... (آره اون میم هستش ک داری میبینی... اشتباه ندیدی... چیه فک کردی باید جای میم اولی میذاشتم شین؟... خدایا من چی دارم ب این بشریت بگم... همش تقصیر این بابا بنزینی هستش ک برداشته بنزیزن رو سهمیه کرده... اصن همه چی تقصیر اونه)... بفرمائین شام...
ما ک رفتیم... (امشب ک زودی میخوام برم لالا ولی قوله میدم ب جون عمم قسم ک فردا خبرتون کنم ک آپیدم... پس شاکی نشین ک بهتون نگفتم)

نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی، که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و،
به مهمانی عشق برد ،
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظههایی که، دزدانه، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظههایی که «میخواهمت» را
به شرم و خموشی - نگفتیم و گفتیم !
¤
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،
رها ، در گذرگاه هستی،
به سوی هم از دورها پرگشودیم.
چه خوش لحظههایی که هم را شنیدیم.
چه خوش لحظههایی که در هم وزیدیم.
چه خوش لحظههایی که در پردهی عشق،
چو یک نغمهی شاد، با هم شکفتیم!
¤
چه شبها، چه شبها، که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین،
در آن بیکرانهای سرشار از نرگس و نسترن،
یاس و نسرین،
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم.
¤
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رؤیا،
بر آن شاخههای فرارفته تا عالم بیخیالی،
چه مغرور بودم...
چه مغرور بودم...!
¤
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.
من و تو به سوی افقهای ناآشنا پر کشیدیم.
من و تو، ندانسته، دانسته،
رفتیم و رفتیم و رفتیم،
چنان شاد، خوش، گرم، پویا،
که گفتی به سرمنزل آرزوها رسیدیم!
دریغا، دریغا، ندیدیم
که دستی در این آسمانها،
چه بر لوح پیشانتی ما نوشتهست!
دریغا، در آن قصهها و غزلها نخواندیم،
که آب و گل عشق، با غم سرشتهست!
فریب و فسوس جهان را
تو کر بودی ای دوست،
من کور بودم...!
¤
از آن روزها - آه - عمری گذشتهست
من و تو دگرگون گشتیم،
دنیا دگرگونه گشتهست!
در این روزگاران بی روشنایی،
در این تیره شبهای غمگین، که دیگر
ندانی کجایم،
ندانم کجایی!
چو با یاد آن روزها مینشینم
چو یاد تو را پیش رو مینشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال لحظهها میکشانم
سرشکی به همراه بیتها، میفشانم:
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای ما را،
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...
پر از مهر بودی،
پر از نور بودم....

بي شک
من هنوز
در باور يک وداع مسکوت
بر مي خيزم و
با چهره اي گرسنه
سطري از فرو مايه گي خويش را
بدرقه ي واژه و خميازه مي کنم
که تکيه بر آينه و نظاره زنم
و گم شده هايم را
در ضمير نسلي تاريک
از گورستان سيال ذهن عبور دهم
و بيارم از حوالي بستر تعليق
پوکه هاي فنجان زهر و
صيقل شيشه اي يک مرگ
تا سُر دهم کلمات لخته لخته از آشوب اتفاق را
با حجم بي قراري شان
بر روي سطح ساده ي يک شعر سوگوار
شعرم شايد فرجام اين همه هيچ است...

و اما خبرای جدید...
کامیار مودم ای دی اس ال ش خرابه و زده خوار و مادر هارد کامپیوترشو مورد تجدید نظر قرار داده و شارژ اکانت ماهانه ش هم تموم شده... واسه همینم این هفته گمون نکنم آن شه...
مگه اینکه دست ب جیب کنه و بدتر از همه اینها اون بار گران رو تکون بده و تو این گرمای دهن سرویس کن پاشه بره کافی نت... ک بعیده از اون...
یه یه هفته ای ما نیستیم... با اجازه تون... شاید بیشتر هم طول بکشه...

فردائیشش یعنی ۱۸ تیر سومین سالروز عقد من و همسرم هستش و اون هم از طرف خودم ب همسرم تبریک...
دیگه ما رفتیم... تا یه هفته دیگه شاید بیشتر...
اگر بار گران بودیم که بودیم... اگر هم نامهربان بودیم که خب بودیم... حالا که چی؟ مثلن چی میخوای بگی؟ چیزی نداری بگی...
بسه دیگه... خوابم میاد...
اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشتههاي چادرت دست نياز ميآويزد و معرفت به غبار آستان خانهات بوسه ميزند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخمها و داغها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانهات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي



دیوانگان همچون کودکان تا زمانی که خواسته هایشان برآورده نشود از جا جم نمی خورند...
پائولو کوئلیو
+بابا جون... روز زن مبارک... روز مادر مبارک... روز آبجی مبارک... روز زید هاتون (ما که خدا رو شکر نداریم)
مبارک... روز دختر خاله مبارک... دختر دائی... دختر عمو... عمه... زن دائی...
بابا بسه دیگه...
حالا روز مرد که میشه... هیشکیییییییییییییی (توجه کن)... هیشکییییییییی یادش نیست... بشکنه این دست که نمک نداره...
زندگي قصه مرد يخ فروشي است كه ازاو پرسيدند: فروختي؟ گفت: نخريدند،تمام شد...
سلام...
خب بابا چرا میزنین من رفتم... راستی امروز رفتم خیابون بابا تمومه شیشه های بانکها ک پائین بود... پمپ بنزینها که تمام آتیش گرفته بودن... وای چه حالی میداد... گمونم دیگه انقلاب بشه... آخر این بی پدر و مادر روانی داره زهرشو کامل میریزه... باز انقده ملت ما بدبخت و ذلیل و بیچاره هستن که اگه بنزین رو بکنن لیتری ۱۰۰۰۰ تومن باز چیزی نمیگن... خداوکیلی حقمونه باید بزنن تو سرمون... ماها خیلی بدبخت و ترسو هستیم... (برین به اینجا...)
نمیدونم شنیدین قضیه اون یارو رو (که اصلنم اون بنده خدا ترک نبود) که یه پسر اوایی نشسته بود تو اتوبوس یه پیرمرده (که اصنم قزوینی نبود) میاد بشینه پیشش یهویی آره پسره رو مورد عنایت دستانش قرار میده... پسره هم برمیگرده میزنه زیر گوش پیرمرده... ترکه (وای ۳ شد ک ترک بود) هم برمیگرده میزنه زیر گوش بغل دستیش ک آخوند بوده... هر چهار تاشونو میبرن کلانتری... از پسره میپرسن چرا زدی زیر گوش اون بنده خوا... خب جریانو واسشون توضیح میده... از ترکه میپرسن تو چرا زدی؟... ترکه هم برمیگرده میگه من فکر کردم انقلاب شده منم زدم زیر گوش اون...
خداوکیلی اگه خنده تونم نگرفت ب زور بخندین بابا ضایع نشم خدایی...
ما رفتیم... نزنین ما رو... راستی واسه اونایی ک کنکور دارن هم آرزوی موفقیت میکنم هرچند ما ک درس خوندیم و اومدیم بیرون ببخشیدا هیچ گهی نشدیم... باشد ک اونا بلکه بتونن یه ... بشن
(بازم معذرت)

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم اينم آن بلند بالا عاشقت بشود
مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

این نامه رو هم از توی نت در آوردمش... باحاله...
یه پسر سوم ابتدائی واسه دختر همسایه شون ک اسمش پریسا باشه نوشته... (خلاصه ساختگی یا غیر ساختگی باحاله... شمام به چه چیزایی توجه میکنین... محتوا رو بچسبین)... 
دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید...
پائولو کوئلیو
لینک دانلود آهنگ وبلاگ برای این پست >> محمد (لحظه...)
((خداوکیلی من روانیه این آهنگ محمد هستم))
خبر درگذشت اين خواننده قديمي ابتدا در رسانه هاي فارسي زبان منتشر شد، وي از مدتها قبل به دليل ابتلا به سرطان روده بيمار و بستري بود.
خديجه دده بالا كه بعدها با روي آوردن به خوانندگي نام هنري مهستي را براي خود برگزيد، در سال 1946(1325) متولد شد. در نوجواني استعدادش براي خوانندگي توسط پرويز ياحقي كشف شد.
مهستي كار خود را در برنامه معروف گل هاي رنگارنگ راديو ملي ايران با آهنگ "آنكه دلم را برده خدايا" آغاز كرد.
نخستين آوازهاي او در مجموعه گلها به كارهاي او اعتبار بخشيد و او را به خواننده اي محبوب در دهه هاي چهل و پنجاه بين مردم بدل ساخت و به علاوه راه را براي ورود خواهر بزرگترش، هايده به عالم خوانندگي نيز باز كرد.
گفته مي شود كه هايده، خواهر مهستي، كار خود را پنج سال پس از او آغاز كرد.
در طول 35 سال كار خوانندگي، مهستي آهنگ هاي ماندگار بسياري اجرا كرد.
كمي پس از انقلاب اسلامي ايران، وي به بريتانيا رفت و پس از چند سال به آمريكا مهاجرت كرد. در سال 2005 نيز در اين كشور توسط جمعي از ايرانيان از وي براي 35 سال فعاليت در زمينه موسيقي سنتي و پاپ ايراني تقدير به عمل آمد.
از وي 35 آلبوم موسيقي منتشر شده كه اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.
او در ماه مارس 2007 اعلام كرد كه از چهار سال پيش به بيماري سرطان مبتلا شده است. او در سال هاي پيش از مرگ در "سنتا روزا" در كاليفرنيا با دخترش سحر و همسرش ناصر و دو فرزند ديگرش زندگي مي كرد.



دانلود موزیک وبلاگ برای این پست >> مهستی
من و تو مسافر شب...
رو به سوی شهر خورشید...
خسته از این رهسپاری...
زیر سایه های تردید...
سبزیه مزرعه مونو...
دست خشک باد سپردیم...
توی شهر بی ترحم...
از غم بی کسی مردیم...
هوای برگشتنم بود...
اگه بال و پری داشتم...
بر میگشتم اگه اینجا...
خودمو جا نمیذاشتم...
وقتی تن حقیرمو...
به مسلخ تو میبرند...
مغلوب قلب من نشو...
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر...
تشنه ی معنیه منم...
سنگینه بار تن برام...
ببین چه خسته میشکنم...
میشکنم...
به انتظار فصل تو...
تمام فصل ها گذشت...
چه یئس بی نهایتی...
ندیم من بود...
فصل بد خاکستری...
تسلیم و بی صدا گذشت...
چه قلب بی سخاوتی حریم من بود...

(خدایا چی کار کنم که دست از سرم برداری؟ هفته پیش داشتم کارمو درست می کردم... همه چی خوب پیش رفته بود... یه قدمیه موفقیت بودم... یه امید واهی از یه جای دیگه بهم دادی... از اون که دور شدم هیچ... دوباره برگردوندیم سره خونه اول...
آهای اونایی ک میاین اینجا و کامنت میذارین... بیخود متهمم نکنین ک دارم کفر میگم... یا ایراد از خودمه... ب عزیزم قسم این طور نیست... من خودم کارامو درست میکنم... اما اونه ک سنگ اندازی میکنه... من نمی خوامش... بگین دست از سرم برداره... من از تمومه اعتقاداتم... جمکران واسم بسه...
خدایا چی کار کنم ک دست از سرم برداری؟ بابا به چه زبونی بگم... نمی خوامت... خودت میدونی چه اوضاع بدی دارم... خودت میدونی چقدر در حاله حاضر بد آوردم... این خبر بده چن لحظه قبلت دیگه چی بود؟ از موفقیت ۱۰۰ درصد منو جلو انداختی به یه امید واهی ۱۰۰ درصد... ولی بازم اومدم سر جای اولم... با این تفاوت که هم قبلی و هم این امید واهی شدن ۰ درصد...
تو این دو هفته پولمو خوردن... تصادفی کردم ک مقصر نبودم... جدای از خسارت میلیونیش... حالا هم که نیاز شدید ب این چن میلیون دارم باید چک برگشت بخوره؟... خدایا نمیخوامت... به خودت قسم نمی خوامت... حالا حرفمو باور کردی... خواسته ی زیادی ندارم... آرامش میخوام... خواسته ی زیادیه؟)
مجبور نیستین واسه این قسمت برام کامنت بذارین... واسه دل خودم نوشتم... اگه خواستین واسه پست پائین کامنت بذارین...
تاريک مي شود وقتي تو نباشي
ترس ساليان غربت
روياهاي آبي ام را مي ربايد
تازگي ها شب که مي شود
به شمارش ستاره ها مي نشينم
و در خيالم به جستجوي تو مي آيم
ملالي نيست
فقط تنها مانده ام
همين
در اين ميانه شلوغ و سر در گم دلخوش روياي توام
که شبي ميان ستاره ها ببينمت...

دير است
دور نيست
که بميرم
يا بخوابم
چه فرق می کند برای شما
من که نباشم٫
تنها
نام کوچک دنيا
به يادتان می ماند.
نام ام را به خاطر بسپار
به سنگ ها هم
نمی توان اعتماد کرد

8 تیپ مردی که خانم ها از آن پرهیز می کنند
آیا تا به حال رفتار شما باعث رنجش خاطر همسرتان شده است؟ آیا نگرانید که رفتار شما ممکن است نتیجه عکس دهد؟
خانم ها به نوع خاصی از مردها علاقه دارند، به همین دلیل از مردهایی که دارای یک سری خصوصیات خاص هستند به شدت پرهیز می کنند. این امر در دوران اولیه ارتباط از اهیمت ویژه ای برخوردار است درست زمانی که خانم ها در حال قضاوت خصوصیات اخلاقی آقایون هستند.
در زیر خصوصیات 8 تیپ از مرداني را که خانم ها سعی می کنند خودشان را از آنها دور نگه دارند آمده است. ما این اطلاعات را از طریق مصاحبه هایی که با جمع کثیری از خانم ها داشتیم بدست آورده ایم.
البته اگر یکی یا چند تا از خصوصیات زیر در شخصیت شما وجود داشت جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد چرا که اغلب آنها باعث بر هم خوردن رابطه نخواهند شد. نظر ما این نیست که خصوصیات اخلاقی خود را به طور کلی تغییر دهید بلکه مراقب آن دسته از رفتاری که به مزاج خانم ها چندان خوشایند نیست باشید. خواندن مقاله را ادامه دهید تا متوجه شوید که خانم ها چه چیزهایی را دوست ندارند. از این طریق دفعه آینده که با همسرتان ملاقات داشتید راحت تر می توانید اثر گذار جلوه کنید.
1- مردهای نیازمند
او بیش از اندازه احساساتی است و از همان آغاز کار تمام عواطف خود را به بیرون میریزد. این مرد نسبت به خود شک دارد و دائما نیازمند اطمینان های مکرر در زمینه شغلی دوستی و رابطه ای است.
چرا او جذاب نیست: اعتماد به نفس و استقلال از جمله خصوصیات جذاب آقایون در نظر خانم ها هستند و عدم اطمینان و وابستگی نکوهیده هستند. بیشتر خانم ها به دنبال مرد قدرتمندی هستند که در زندگی بتوانند بر او تکیه کنند. بنابراین اگر شما همیشه بر آنها تکیه کنید – به ویژه در مراحل ابتدایی رابطه – او ممکن است نسبت به توانایی های شما مشکوک شود و از آنجایی که خانم با تمام ناامنی ها به یک رابطه قدم می گذارند دیگر انتظار ندارند که از جانب شما نیز شاهد عدم اطمینان باشند.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: زمان بندی راه حل کار شماست. شما در آغاز ارتباط می بایستی خیلی مراقب اخلاق و رفتار خودتان باشید. نا امنی ها و تمام احساسات خود را یک جا بروز ندهید. زمانی که رابطه شما به اندازه کافی صمیمی شد می توانید عواطف خود را تا آنجا که میل دارید با او در میان بگذارید. در آن زمان او حتی به خاطر انجام این کار از شما سپاسگزار نیز خواهد شد.
2- مردی که رفتارش قابل پیش بینی باشد
خانمها از این نوع مردها خوششان نمی آید چراکه می توانند به راحتی تمام عکس العمل هایش را پیش بینی کنند. چنینی مردی در ذهن خود پیرو یکسری قوانین و مقررات خاصی است که همیشه رفتارهایش را بر پایه آنها انجام می دهد. به عنوان مثال هیچ گاه برای اینکه خانم را سوپرایز کنند بدون قرار قبلی او را به گردش نمی برند.
چرا او جذاب نیست: خانم ها تا حدی به دنبال رفتار غیر قابل انتظار در آقایون می گردند (مردهایی با روح آزاد) به این دلیل است که اکثر خانم ها به دنبال "پسرهای شیطون" می گردند. این تنها به دلیل شیطنت نیست که خانم ها جذب می شوند بلکه دلیل اصلی آن غیر قابل پیش بینی بودن آنهاست.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: اگر می خواهید در خانم ها تاثیر بگذارید لزوما نباید آدم بدی باشید بلکه سعی کنید خصوصیات مثبت را با هم جمع کنید – به ویژه در ابتدای رابطه - به راحتی با او تماس بگیرید و برای آخر هفته او را به یک پیک نیک و یا شام خوشمزه دعوت کنید. زمانی که این کار را انجام دهید اگر تا چند وقت هم درگیر کارهای روزمره خود باشید او از دست شما ناراحت نمی شود. سعی کنید هر چند وقت یکبار با انجام کار های این چنینی او را شگفت زده کنید و سرزندگی و شادابی را به رابطه خود دعوت کنید.
3- مردهای متکبر
او بسیار خود خواه و خود بین است. همچنین بی ادب نیز می باشد نه تنها با خانم ها بلکه با تمام افراد و احساس می کند که همه از او پایین تر هستند. حتی اگر در روز ملاقات شخصی که دارای چنین خصوصیتی است با خانم مورد نظر مهربان باشد و برخورد خوبی داشته باشد باز هم کافی نخواهد بود زیرا خانم ها رفتار شما را با سایر افراد را نیز مد نظر می گیرند.
چرا او جذاب نیست: خانم ها اغلب برای ارزیابی خصوصیات اخلاقی مردها رفتار آنها را با افراد دیگر می سنجند. بنابر این اگر در روز ملاقات با او مهربان باشید خانم رفتار شما با سایر افراد را نیز مد نظر قرار می دهد.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: هیچ خانمی دوست ندارد که در جلوی مردی کم بیاورد بنابراین در زمان ملاقات بهتر است خود پرستیتان را پنهان کنید و اگر می خواهید که حقیقتا در او تاثیر بگذارید باید با تمام افرادی که در کنار شما هستند با احترام رفتار کنید. چرا که او در حال نظاره شماست.
4- مرد خشن و بی نزاکت
چنین مردی در نزد شما خانم های دیگر را هم از زیر نظر خود می گذارند. با خدمتکار رستوران بیش از اندازه صحبت کرده و احساس عشق ورزی می نماید. روی هم رفته او برای خانم ها هیچ گونه ارزش و اعتباری قائل نیست.
چرا او جذاب نیست: این کار نه تنها نوعی بی نزاکتی قلمداد می شود بلکه باعث می شود تا خانم حس عزت نفس خود را نیز از دست بدهند. اگر در اولین قرار ملاقات با یک خانم چنین رفتاری را از خود بروز بدهید بدون شک هیچ شانسی برای برقراری ارتباط پیدا نخواهید کرد.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: اگر نمی توانید چنین اخلاقی را برای مدت زمانی طولانی از خود دور نگه دارید حداقل سعی کنید که در اولین ملاقات چنین کارهایی از شما سر نزند. اگر بخواهید دائما نگاه هایتان را به این طرف و آن طرف بچرخانید این کار پس از مدتی به صورت یک عادت ناپسند در می آید. اگر بخواهیم با صداقت کامل به قضییه نگاه کنیم باید بگوییم که بروز چنین رفتاری در هیچ مرحله ای از رابطه برای طرف مقابل به هیچ وجه قابل قبول نمی باشد.
5- مردهای چیپ
این نوع از آقایون خانم را به شام دعوت می کنند و زمانی که موقع پرداخت صورتحساب فرا می رسد با وقاهت تمام از خانم می خواهند که پول غذا را دانگی حساب کنند. هیچ گاه پول هایش را به خاطر خرید گل برای همسرش خرج نمی کند و همیشه ارزانترین نوشیدنی را انتخاب می کند. او از همان اولین قرار ملاقات طوری برخورد می کند که گویی در تنگنای مالی قرار دارد.
چرا او جذاب نیست: چند ملاقات اولیه معمولا باید با سخاوت تمام انجام شود. و لغاتی نظیر " پس انداز" و "بودجه" نباید حرفی برای گفتن پیدا کنند. اگر در اولین قرار ملاقات برایش خاطره ای از جمع کردن پول بسازید شانس خود را برای ادامه رابطه از دست خواهید داد.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: سر کیسه را شل کنید. لازم نیست برای تاثیر گذاری هزینه زیادی در نظر بگیرید اما باید کاری کنید که او تصور کند که وجودش برای شما خاص است. خرید گل هم هر از چند گاهی مزه خوبی دارد.
6- مرد جر و بحث کن
این تیپ مردها عادت دارند که هر گفتگوی را به سرعت به مشاجره تبدی کنند. اما باید بدانید که اگر خانم ها را مجبور کنید که تمام مدت به دفاع از خود بپردازند زندگی آانچنان که باید و شاید برایشان دلپذیر نخواهد بود. او زمانی که خانم را با خود به بیرون می برد به جای اینکه او احساس کند به گردش و تفریح آمده بیشتر تصور می کند که در یک جلسه مناقشه است. به همین دلیل به لاک دفاعی فرو رفته و آسیب پذیر می شود.
چرا او جذاب نیست: قرار ملاقات باید یک تجربه دلپذیر باشد. اگر او مجبور باشد که تمام مدت با شما سر و کله بزند دیگر وقتی برای لذت بردن باقی نخواهد ماند. جر و بحث بیش از اندازه باعث ایجاد استرس می شود و شما هم به طور یقین هر گز نمی خواهید که همسرتان از شما خاطره های استرس زایی را در ذهنش ثبت کند.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: مهمترین کار این است که آرامش خود را در هر شرایطی حفظ کنید. شما به این دلیل جر و بحث راه می اندازید که در مورد موضوعی عصبی و نا مطمئن هستید. بنابر این قبل از قرار ملاقات تمام چیزهایی که در ذهن دارید بر روی کاغذ بیاورید و سوالات مناسب را از بین آنها انتخاب کنید. با این کار نه تنها کار شما به جر و بحث کشیده نخواهد شد بلکه گفتگو آرام و دلنیشی نیز دارید.
7- عقل کل
این گونه افراد فقط در پی قضاوت رفتار سایرین هستند. او احتمالا نه سیگار می شکد و نه از مشروبات الکلی استفاده می کند. او از همان روز اول شروع می کند به گفتن چیزهایی از این قبیل "شما اصلا نباید لب به مشروب بزنید"، " دسر باعث ایجاد چاقی می شود " و ...
چرا او جذاب نیست: هیچ کس دوست ندارد مورد قضاوت دیگران قرار بگیرد به ویژه در روز ملاقات. انسان ها این کار را آزار دهنده و بی ادبی قلمداد می کنند.
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: شما می توانید نطق های خود را برای زمانی نگه دارید که رابطه اندکی صمیمی تر شد. اما تا قبل از زمان سیگار کشیدن، مشروب خوردن و سفارش دسر او به شما ارتباطی پیدا نمی کند.
8- مردهای زن گریز
این تیپ مردها با تلخکامی تمام با خانم ها برخورد می کنند. آنها در روز ملاقات نمی توانند خود را نگه دارند و مرتبا از جنس مونث ایراد گرفته، دشنام می دهند و از او انتقاد می کنند.
چرا او جذاب نیست: در این لیست این خصوصیت تنها رفتاری است که مطمئنا باعث بر هم خوردن ارتباط خواهد شد. و اصلا هم جای تعجب وجود ندارد. آیا شما به شخصه خانمی را سراغ دارید که از بودن در یک چنین رابطه ای لذت ببرد؟
اگر چنین فردی هستید چه بکنید: شما نیاز دارید که مجددا نگاهی به طرز برخورد خود بیندازید. این رفتار نه تنها بی ادبانه و کثیف است بلکه تنها تیری است که باعث از بین رفتن علاقه می شود.
مرد شگفت آوری باشید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر دارای هر یک از خصوصیات ذکر شده هستید لازم نیست بیش از اندازه بترسید؛ اما همیشه به خاطر داشته باشید که: اینها نکاتی هستند که خانم ها معمولا در اولین قرار ملاقات بر روی آن بسیار دقیق می شوند. پس اگر می خواهید از ملاقات خود بهترین نتیجه را کسب کنید لیست بالا را مطالعه کنید و تا آنجا که می توانید از این رفتار خانم- ناپسند اجتناب کنید .

یه سوال از دوستای خوبم...
اگه یه وقت یکی ازتون پرسید که دوست دارید (خدای نکرده) مرگتون چه شکلی باشه چه جوابی به اون میدید؟
بازم میگم دور از جونتون... ولی مرگ هم مثه بقیه عواملی که تو زندگی واسه آدما پیش میاد یه عامل کاملن طبیعیه...
دوست دارم به این سوالم جواب بدین...
من خودم دوست دارم قبل از اینکه بمیرم خودکشی کنم... یعنی موقعی که حس کردم دیگه دلیلی واسه موندنم نیست... اینم بگم که دوست دارم تو نهایت سرعت بمیرم... یعنی موقع روندن ماشین... در نهایت سرعت... و یه نوع دیگه که فقط ساناز خانوم ازش مطلع هستن...
و منمبهوت از کرده تو ...
- خنده ای تلخ را -
گـــــــريستــــــــــم
دانلود آهنگ وبلاگ برای این پست >> ابی
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دور هواي دوست
نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...
* * *
حوا که باشم بیشک میوهی ممنوعهام از جنس واژهها است و واژهی ” نمیدانم ” میآید ابتدای همهی بیاجازهگیهایم …

افراديكه داراي چهره اي مـعمولي هستـند و لبخند ميزنند اغلب جذاب تر از مردان خوش قيافه و زنـان زيـبـايي هستند كه لبخند نميزنند
لبخند يك مرد نشان دهنده دلربايي، خوش بيني، مهربـانـي و با احـسـاسي او اسـت و بيانگر آن است كه آنچه را كه مي بينـد دوسـت دارد و از هـمه مـهمتر شخصي است كه مي توان با او ارتباط برقرار نمود. هنگاميكه ما لبخند ميزنيم عضـلات صـورتمان سيستم عصبي را براي توليد هورمون خاصي بنام "مورفين مغزي" تحريك ميـنمايد. ايـن هورمون در ما احساسي دلپذير و آرامش بخش ايجاد ميكند. ترشح آن يك اثر بي حـسي نـيز به دنبال خواهد داشت.
اكنون وقت آن رسيده كه بيشتر از يك مرد معمولي باشيد.
از نقطه نـظر زنها اغلب مردان افرادي معمولي مي باشند امـا برخي از مردان از لحاظه درجه و رتبه ارجحـيـت دارنـد. زنان كلاس يك مرد را چگونه تعريف ميكنند؟ كلاس مانـنـد يك رنگين كمان است. زنها نمي دانند كه كلاس را چـطـور بـايـد تـعـريف كنند، اما وقتي آنرا مي بـيـنـنـد مـتـوجه اش ميـگردند. يـك تـجـلي خاص بهمراه هر مرد با كلاس وجـوددارد. او طوري رفتار مي نمايد كه توجه هر زني را به خـودمعطوف ميكند.
يـك مرد باكلاس هر چيزي را با استيل انجام مي دهـد. در عين حال متظاهر و خودنما نمي باشد. او مجبـور نيـست كلاسش را به رخ ديگران بكشد. او به همان اندازه اي كـه بـه خـودش عـلاقه دارد، بـه ديـگران نيز علاقمنـد اسـت. او ميتواند متواضع و فروتن باشد.از همه مهمتر او با همه زنها با احترام و عزت رفتار ميكند.

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خندههای تو دل بسته است

چگونه از لب سردم بهار می خواهی ؟
منی که قافیه ام هم ردیف پائیز است...
لینک موزیک وبلاگ برای این پست >> وقتی تو نیستی(ابی)
+یه نگاهی به این آدرس ها بندازید و روزنامه اطلاعات به ناریخ اسفند ۵۷...
http://badhijab.blogfa.com/post-25.aspx
http://badhijab.blogfa.com/post-17.aspx
http://badhijab.blogfa.com/post-8.aspx
http://badhijab.blogfa.com/post-14.aspx
http://badhijab.blogfa.com/post-26.aspx
http://badhijab.blogfa.com/cat-6.aspx
سلامممممممممممممممم
میگن فردا ۱۹ خرداد تولد کامیاره...
بابا خیلی دیگه بی معرفتین...
یعنی هیشکی یادش نبود؟؟؟
اصن هیشکی منو دوس نداره...
خلاصه فردا روز بس مهمیه... جون جفت عمه هام راست میگم...

وقتی
برگ برگ ترانه هايم را
با مشت نگاهت له می کنی
و با تيغ زبانت
بی ساقه
چه اصراری هست
تا برای باور نگاهم
گلبرگ ها را خط خطی کنم
***
نه
باز هم از صدای خش خش قلبم کر می شومتا برای جويدن نگاهم
کاغذ کم نياوری


جبران خليل جبران
(از همه ی دوستای گلم ک میان و واسم کامنت میذارن تشکر میکنم و از اینکه نمیتونم جوابشونو بدم عذر میخوام... خدا برای عزیزانتون پیش نیاره.. دیروز یعنی شنبه بعد از ظهر تو اتوبان نیایش ب سمت اشرفی اصفهانی در حرکت بودیم ک یه تصادف خیلی شدید کردیم ک ماشینمون ب کل تعطیل شد... دیروز و امروز و احتمالا روزهای آتی هم درگیر این مسئله و دادگاه و این برنامه ها هستیم... خوشبختانه ضرر جانی برامون پیش نیومد ولی فقط در همین حد بهتون بگم ک من ۲ دقیقه قبل از تصادف ب همسرم گفتم ک کمربند ایمنی شو ببنده و مطمئن باشین ک فقط خدا بهمون رحم کرد وگرنه الان دیگه همسرم .............)
خدایا حالا دیگه مطمئنم ک من لیاقت خوبی هاتو ندارم...
خدایا دوست دارم... اندازه خودت دوست دارم... زندگیم (همسرم) رو ب من برگردوندی...

* * *
راستی میخواستم تولد نوشین جون...عزیز دل دائی رو بهش تبریک بگم...
همین جا بهش میگم ک تولدت مبارک عزیز دائی و بگم که دائی خیلی دوست داره...
خستگی و دل گرفتگی شو رو حساب بی معرفتی نذار... (میدونم ک دل کوچولوت بزرگ تر از این حرفهاست)
ولی یه کادو خوشگل پیش دائی داری... قول مردونه...

(دوست دارم خیلی زیاد... به چشمات هم خیلی میاد...)
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه ی دردم
می گذری از من و میری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چجوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور می شی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم
وقتی نیستیم یه جوری با خیالت راضی می شم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیارو گشتی
من چجوری تورو خواستم ؛ تو چجور ازم گذشتی
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیارو گشتی
من چجوری تورو خواستم ؛ تو چجور ازم گذشتی
لینک دانلود موزیک=> (رضا صادقی)

دیشب
در میان خواب و بیداری
نگاهت را
گندم گندم
درو کردم
افسوس...
امسال
سهم من از همه کمتر بود...

برای من
تو بنویس
نامهات را پنهان کن
قرار ما
همین جا
همین شکاف دیوار
وقتی دستانم از اعتماد تهی است
چه فرقی می کند
که بگویم
اینجا زمستان است یا بهار اینجا سرد است
از تکرار ِ نبودن اعتماد وقتی گوشهایم ایمان نمی اورند به کلام
بیهوده برایم واژه های دلفریب میچینی
من از گور بی اعتمادی برخاسته ام
دشتهای اعتماد در سیلاب دروغ و خیانت مرده اند
وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت می شود
از نگاهت ، می دزدمشان ...
نگاهم که می کنی ،
فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث "
اینجا تداوم خالی بودن از اعتماد است
سرداست
باور کن...

ديشب در ميان اين آدمهاي گم شده، آنقدر دنبالت گشتم كه تازه فهميدم تو را گم كردهام ! نمي دانم تو را در كدامين خاطرهام جا گذاشتهام كه هر چه بيشتر به جستجويت ميگردم بيشتر تو را گم ميكنم ! آنقدر تو را گم مي كنم كه ديگر خودم را هم پيدا نميكنم ! فرا سوي همين آسمان، خانهاي ساخته بودم از آجر خيال و خشت آرزو ! يادم ميآيد كه روزي تو را هم با خود به آنجا بردم و تو نگاهم كردي و صادقانه و نه زيركانه ، خنديدي به تمام اين قصر خيالي ! شايد ، آري شايد تو را در همان قصر خيالي گم كرده باشم ! شايد همان وقتي كه اشكهايم را در گوشههاي آستين همان لباس نقرهاي پنهان ميكردم تو در يكي از همان اشكها گم شده باشي و من يادم رفته باشد كه تو را دوباره ببارم !

فریدریش نیچه :
“آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،
از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم”
* * *
خدایا تا اطلاع ثانوی باهات قهرم... خواهش میکنم یه کم ازم دور باش... میخوام یه خورده بدون تو بودن رو تجربه کنم... میخوام آرامش داشته باشم... اگه باز حالگیری در کار نیست میخوام یه خورده به آینده فکر کنم... تو بهش میگی خیال خام ولی من اسمشو میذارم امید... البته اگه تو بذاری...
ولی زیاد دور نشو ازم... ممکنه دلم زود واست تنگ شه... چیکار کنم... منو به اذیت کردن هات عادت دادی...
لینک دانلود آهنگ این پست:
http://minorcrisis.net/files/BAROON_W.mp3
مسير امدن و رفتن تو را انقدر امدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند
اين كه ديگر نمي ايي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ي ملول را انتظار ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي و تو هيچگاه بر نميگردي تا ببيني چيز كمي نيست
اين كه هيچ كس نمي داند كه من در انتهاي سكوت حنجره ام اوازهاي قديميه تو را به سوگ نشسته ام و لهجه ي دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبره زده است وانسانها چون ماران از گلوگاه ذهن تو بالا مي خزند تا اخرين فواره هاي ياد مرا بمكند درد كمي نيست
خورشيد هيچگاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد -نتابيد و درياچه ي قطبي چشمان تو را اب نكرد هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست –نخواند -نپريد
ومن بيهوده در انتظار اخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم
براي او كه هيچگاه اين سطر ها را نخواهد خواند

اگر دختر خوبی باشی،
اگر هی نگويی بلال می خواهم،
برايت
بادکنکی
به بزرگی زمين می خرم
تا تو
نخش را بگيری
و به هر کهکشان که می خواهی
رهايش کنی!

درد من وتو یکیست.من با سکوت مینویسم و تو خاموش می خوانی.باورکن که روزگار غریبیست٬اما به وسعت رازهایمان سوگند بازهم میگذرد این ایام...
(ن عزیز... میدونم ک از دست دادن عزیزت واسه تو و خانواده عزیزت خیلی سخته ولی دعا میکنم ک خدا ب تو و خانواده گلت صبری از جنس خودش و در حد خودش بده. مخصوصن ب مادر مهربونت...
کاری نمیشه کرد گلم... زندگی جبره... کسی تا حالا نفهمیده ک دادن و گرفتن و عذاب دادن چه حکمی داره... تو فکر کن و تکرار کن ک مصلحته... یه مصلحت ک اونم جبره...)
لینک موزیک وبلاگ برای این آپ:
http://minorcrisis.net/files/1.mp3
(اول از همه اسپيکرتو روشنش کن)
کاش روی صندلی ِ روبرو نشسته بودی .. دستت را بالا می آوردی و موهایت را از صورتت پس می زدی. به خاطر صدای موسیقی کمی بلند تر از همیشه حرف می زدی و من ساکت فقط نگاهت میکردم . توحرف میزدی و من نمی شنیدم. گاهی سرم را تکان میدادم و بی هوا لبخند می زدم... چه خیالبافم من! ..میدانی دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی . دوست دارم با نگاهت معجزتی ؛ با هر لبخندت یک حس غریب، با دلگیریت دیوانه شوم. دوست دارم همراهت بیایم باور کن نخواهم پرسید کجا میروی؟ یا اصلا" چرا میروی؟ تو فقط مدام بگو چرا من را همراهت می بری. بگو این که همراهت میخندم، میترسم، عاشق میشوم عادتت نشده، برایت تازگی دارد انگار تا همین امروز ندیده بودی ام.. اصلا" بگو میخواهی اسمم را بدانی .. بگو برایت تعریف کنم "که" هستم! چه کار می کنم! نقاشی میکنم یا نه؟ بگو ته ِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی دیده باشی ام... بپرس صدای صندلی ماشین آزارم نميدهد؟ بگو دوست داری من نگاهت کنم.. بگو: اسمت چیست؟ بگو موهای قشنگی داری بگو دوست داری صدای موسیقی بلند باشد بپرس : ناراحتم میکند یا نه؟......نپرس چرا فقط بگو دیگر گریه نکنم. دستت را جلو بیاور اشکها را پاک کن بپرس رانندگی بلدم یا نه! بپرس آواز می خوانم یا نه! بگو دوست داری چیزی برایم بخوانی. بخوان و بپرس قبلتر شنیده بودم یا نه؟( مطمئن باش میگویم نه! ) برایم تعریف کن که خواهر کوچکی داری تا بپرسم اسمش چیست. بگو که گاهی چیز مینویسی،گاهی زیر آواز می زنی،گاهی بیهوا می خندی گاهی هم اشک می ریزی. از خودت بگو. بگو چه ماهی به دنیا آمدی. بگو می توانی برایم شعر بخوانی از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم سهراب. بگو دوست داری یک قهوه با هم بخوریم بگو عجیب که این قهوه ی تلخ را بدونِ شکر پایین میدهم. بگو برایم یک ماهی قرمز می خری با یک تنگ بلور بزرگ.. بگو اگر که دوست داشته باشم با هم سوار قطار می شویم.. اسمت را به من بگو. دوباره نه! دوباره نگو همه ی اینها را برای اولین بار بگو. میخواهم تعجب کنم میخواهم به تو نزدیک شوم. میخواهم برای حس اولین بار پوست دستت روی دستهایم از دلهره پر شوم. بگو که میتوانی تا همیشه بمانی... بگو تا بگویم دوست دارم برای همیشه بمانی...برای اولین بار بگو...

اینم جوابیه همیشه دوست داشتم... واسه ویش مستر گل از یه کامیار:
-همیشه دوس داشتم ازت بپرسم این پریسا اخلاقش به کی رفته ک اینقده بد اخلاقه...
-همیشه دوست داشتم تو زندگیم متفاوت بودم... فرق نمیکنه بالا بودم یا پائین فقط متفاوت بودم...
-همیشه دوست داشتم ک به همه بفهمونم بد بده و خوب خوب و دلیل نمیشه هر کسی ک به آدم خوبی میکنه آدم بتونه بدی ها شو هم تحمل کنه و صداش در نیاد...
-همیشه دوست داشتم کارهای زیادی از دستم بر بیاد و تو همه ی کارام هم موفق باشم...
-همیشه دوست داشتم واسه یک بار هم ک شده خدا بیاد پائین و بشینه جای یه انسان و ببینه ک تحمل این همه سختی اونم واسه هیچی... خیلی سخته
-همیشه دوست داشتم ک خدا اینو درک کنه ک وقتی یکی میزنه تو گوش آدم... آدم نمیره ازش تشکر کنه ک دمت گرم ک خوابوندی تو گوش ما یا اینکه از اون طرف بیشتر خوشش بیاد... پس هستن آدمایی ک مثه من خدا رو دوس دارن ولی تو به اصطلاح امتحانای الهی ضعیفن... این دلیل بر بنده خطا کار بودنشون نمیشه
چطور میشه یکی خدای نکرده عزیزانمونو ازمون بگیره و اسمشو بذاره آزمون الهی و ما اگه فقط صدامون درآد و شاکی بشیم اسمشو بذاره کفر و کافر... حالا میخواد خدا باشه یا... اگه قرار بود بگیره و صدامون در نیاد پس چرا بهمون حس داده و احساس؟
خدایا اگه از دوست داشتنته این امتحانا خب منم دوست دارم... اونم خیلی...
شرمنده ویش مستر... این تموم چیزایی بود ک همیشه واسم سوال بود... (یه کم دلم پر بود... شرمنده از همگی)

همه چیز برای من و تو می شکفد ، و اولین اندیشه جهان می تواند از آن ما باشد ، ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شده است فقط برای من و تو
به یاد ۲۶ فروردین ۱۳۸۰ ساعت ۱۰.۳۰ صبح
درسته ک نمیخواستی ولی خیلی چیزها رو تو من عوض کردی
طوری که الان
کامیار بودنم رو مدیون توام
ولی کاش میموندی... حتی عادتمون هم قشنگ بود
کامیار نیلوفر کامران ولی دیگه یه مریم
دروغ هاتم قشنگ بود
اینقدر قشنگ که بهشون عادت کرده بودم... حتی دلم نمیومد ک بهت بگم متوجه دروغهات میشم
واسم دو نفر بودی... یکی هفته اول و اون یکی یه عمر
ولی کاش مونده بودی... کاش
هر جا هستی دعا میکنم خوشبخت باشی
میدونم
میدونم
میدونم که نمیخونیش
یعنی نیستی که بخونیش
ولی حتی خیالت هم واسم قشنگه...

اينجا من هستم؛ ، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمردگي ، خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينهام را هر آن ميدرد
اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو، حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

روز تولد تو
شاید تو هم به اندازه من یادت نبود
سال ؛ ماه ؛ روز ؛ و حتی ساعت و حتی دقیقه خوب یادم بود
با آن کادوی کوچک
همه ی بضاعتم را در هزار توی تمام دوست داشتنم
کادو پیچ کرده بودم
من واسه هر آپم یه آهنگ آپلود میکنم
... چی کار کنم خرابم دیگه
... بابا خرابه رفاقت منحرفها
... ببینم میتونین آبجی راضیه مونو بندازین جونم؟


بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد .
پائیز کوچ کرد و تو بهانه آن بودی!!! تو آمدی !!!! چرا نیامده رفتی ؟؟؟ ودغدغه های دائمی ودلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی !!!!
بمان !!! تو که آمدی، میدانی؟؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم !!!!
ومن همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !!! بهار آمد و تو هم آمدی . میدانی که تو خاطره انگیزترین قصه این فصلی؟؟؟؟
میدانی ؟ برایت نگفتم ؟ نگفتم از قصه های شبانه واز سفر مارکو پلو که کودکانه های من را مینوشت ؟؟
بمان !!چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی!!!! بیا ومرهمی باش بر روح خسته من ، بر من ببار !!! کویر دل من خود تشنه این باران است !!
ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن، از رفتن، حتی از رفتن !!!!!! خسته از عشق ،خسته از هر چه رنگ تعلق دارد ، در خلوت تنهایی های رنگ ورو رفته ام پس کجایی؟؟؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟؟؟؟؟؟
باران ،سکوت، شب ، تنهایی،شعر،پاییز،....!!!!! بهار کو؟
پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی !!! با خود بردی ؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی ؟؟؟
میخواهم بهار را به تو بسپارم!!! تا جوانه دلت را به عشق آن پیوند بزنی.
بشنو!!!! شنیدی؟ آواز ناودان ها ،رقص شبنم روی برگها ؟
آه... باران آمد ،گفتم نرو باران را بهانه نکن !!!!
گفتم بمان در شهر دلتنگی های من، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!!
بغضم را میشکنم چون باران با من هم صداست .
کاش!!!!!!!!! این روزها میرفتند ،اینها مسافران غریبند ،من نمی شناسم آنها را !!!
کاش !!!!!!! زمان میایستاد ،نه نه !! کاش زمان به سرعت میگذشت ،من این روزها را نمیخواهم .
میروم باز در باغ شعرهایم همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم میروم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار میمانم !!!
تو هم زود بیا !! باران آمد !!! پس دیگه باران را بهانه نکن ....

عید همتون مبارک
... ما رفتیم تا سال بعد
... ولیییییییییییییی اینش مهمه
ولی کامنتاتونو میخونیم و حتمی می جوابیم
...
نوشین جون... عزیزم
... با این خاله راضیه ت نگرد اخلاقت فاسد میشه ها
... البته با دائیتم نگرد چون هر چی باشه من دو قلوشم
...
خدایی برین تو قسمت کامنتای پست قبلیم ببینین ف خانوم همسر محترمه چی واسم کامنت گذاشته... سه تا هستشا اشتباه نکنین
سلام ب همه ی دوستای خوبم...
اول از همه بگمکه اگه اسپیکرتو روشن نکنی و ب آهنگ وبم گوش ندی.. الهی ک از اون قسمت بدن بری تو آتیش جهنم... (خوب گفتم راضیه؟)
فردا یعنی ۲۱ اسفند تولد همسر عزیزم ف هستش...
میخواستم همین جا بهش تبریک بگم و از خدا بخوام ک همیشه و همیشه و همیشه و همیشه مراقب گلم باشه و همیشه نگه دارش باشه...
اولین شعر رو نوشین بانو خواهر زاده ی گلم ب زندائیش تقدیم کرده:
در اين روز قشنگ و جاوداني يکي چَشمي گشود بر زندگاني
بنام مهر و تار و پود گيتار بگو که اي خدا عشقو نگه دار
بگو ترانه اي خواندم برايت بدان که عاشقم ،عشقم برايت
بدان تا زنده ام قلبم واسه تو فقط براي تست اي عاشق نو
عزيزم زيبايي هم چون شاپرک مي خونم واست تولدت بادا مبارک
نوشین بانو

بی تو هرگز
می خواهم دوباره از تو برای تو بنویسم
خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به توبه تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست
به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذردبه تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد
به تو که نمای کامل صداقتیو به تو که برای من تنهای حیران، همیشه در اوج و نهایتی
ما با هم هستیم و جاده ای بلند از بادهای رو به شمال که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذردو من آنقدر دوستت دارم که حسادت شبیه شیر پرنده و موی کف دست فرشته است
ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایهما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف
ما با هم هستیم مثل روشنایی پسین با خانهما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند
با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنمبا من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم
اونیکه همیشه واسش موندنی هستی... یه کامیار (ب... تو)
ببینم شماها چرا راجع ب شعر نوشین بانوی ما نمی نظرین؟
من خیلی خواهر زاده ی گلمو دوست دارم ها
دائی جون واسه اونایی ک نظر نمیذارن یه دعای بدی کردم... از خاله راضیه بپرس... بهت میگه


سلام ب همه بروبکس وب چشمان زیبا
خوبین؟ من ک بهترم
... اصن از این بهتر نمیشم
... چی چرا؟
خب بابا دم عیده خونه تکونی... ببخشیدا ولی از خوبی ب مرز جریدن پیش رفتم
(گفتم ک ببخشید... آخه من یه مقدار زبون درس حسابی ک ندارم... همینطور یییییهو ول میدم
) آره داشتم میگفتم... پیرمون در اومده... هی کامیار بیا اینو بلند کن... کامیار اونو بلند کن... (حالا خیر سرمون کارگر هم گرفتیم
)... خلاصه دهنه سرویسیده
... الانم ک با اجازتون اومدم خونه دیدم یه قبض بلند بالا تلفون رو گذاشتن جلوم
(آخه نیومده بود ها تا الان... خب نمیومدی تا بعد عید
)... تا رقمشو دیدم برق از کله م پرید
... چی؟ بنده خدا ها قبض تیلفونه خونمون اومده ۱۲۰۰۰۰ تومن
... خداوکیلی... (آره گیریه داره
... گیریه داره
) منم دیگه طبق معمول اونجا مو داغ کردم
ک دیگه از این چیزخوری ها ایتینگ نکنم
... ولی نه بدون شوخی... دیگه خیلی کم میام نت... خیلی ها... بابا خیلی... جون جفت عمه هام راس میگم... (میبینم ک عمه دوستا حرفمو باوریدن)
یه درخواستی پریسا خانوم آریایی داده بودن
... (اون وقتا- بابا خیلی وقت پیش) ولی از اونجایی ک حس فراخی ب من دست داده بود
... میدونین ک بد دردیه لامسب (تنها درد مشترک تموم ایرونی ها... اونایی ک میگن نه خودشون از همه بدترن)
... واس همینم نتونستم بیام و بنویسمش... خب الان اومدم... مگه چی شده؟
قرار بود ک ما ب قول پریسا خانوم آریایی گند اخلاقیاتمونو بنویسیم
... (حالا نه اینکه ملت همه مشتاقن ک بدونن...)
اول از همه واسه اون ۶ میلیارد و خورده ای نفر جمعیت دنیا ک نخواسته بودن بیوگرافیمو بدونن و اصنم علاقه ای نشون ندادنو واسشون هم مهم نبود و من با همینطور سیکیم خیاری واس خودم اومدم بنویسمش... خب میگم
... چی رو؟
بیوگرافیمو دیگه هوشمند...
بیوگرافیم:
من... یه کامیار... متولد ۱۹/۳/۶۱ ساکن تهران... متاهل... مهندس عمران (۸ ماهه ک فارغ التحصیلم و ج شده از خدمت فیلن
)...
و اما گند اخلاقیاتم:
۱-کاملن خصوصیات خردادی (ب جز اون یه مورد بدش)... اهل مسافرت و خوش گذرونی... خونواده دوست... اهل شوخی و بذله گویی.. عاشق رنگ های تیره مخصوصن خاکستری.. از ماشین ها هم از جیپ هامر خیلی خوشم میاد.. از حیوون های خونگی از ماهی آکواریومی (یه آکواریوم بزرگ دارم پر از ماهی های جورواجور) خیلی ب من آرامش میدن.. کاملن گرمایی.. از سکون هم متنفرم و همش دوست دارم اکتیو باشم تا یه آدم مرده و بی روح... از ساکت بودن هم بدم میاد و معتقدم اگه چیزی مطابق میل آدم نباشه و یا کاری مطابق میلمون پیش نره باید صدامون درآد من ک حس خفگی بهم دست میده اگه حرفی نزنم... ب طور کلی از سکوت و سکون بدم میاد... ولی برای حقوق و تفکر همه ارزش قائلم...
۲- تمومه خصوصیات من ب صورت عکس هم هستن و من از این لحاظ خردادیم ک کاملن اخلاقم هم مثبته هم منفی (دو شخصیتی)... مثلن: آروم و عصبانی... مهربون و سنگ دل... دلسوز و بی تفاوت... وابسته و بی خیال... ب این صورت ک اگه کسی باهام خوب تا کنه کاملن باهاش دوستم و جونمم واسش میدم ولی ب محض اینکه حس کنم فقط حس کنم (یعنی ک کاملن ب خودم ثابت شه نه اینکه از این و اون بشنوم) ک طرفم باهام چپه بدجور باهاش میچپم ک دیگه هوس تکرار ب سرش نزنه... ولی با اونایی ک واقعا دوسم داشته باشن خیلی خوبم و حتی تو بیشتر موارد کاری هم اگه از دستم بر بیاد از ته دلواسشون انجام میدم... بعضی وقتا انقد از چیزی متنفر و بیزار میشم ک دیگه چشم دینشو ندارم ولی ب مرور زمان برای اینکه اون چیز تفکرمو بهم نریزه سعی میکنم بهش عادت کنم و ازش خوشم میاد... گاهی هم بر عکس بعضی مواقع اونقدر عاشق یه چیزی میشم ک نسبت بهش تنفر پیدا میکنم...
۳- من از دروغ ب شدت بدم میاد یعنی این خصوصیت کاملن توی شخصیتم ثابته و از نارفیق و دروغگو ها و آدمای دورو و دوبهم زن ب شدت بیزارم...
۴- تقریبا آدم محکمی هستم... بعضی مواقع حساسم ولی ب محض اینکه می بینم ک اون مورد داره بیش از حد اعصابم و زندگیمو بهم میریزه دورش یه خط کاملن قرمز می کشم... بیش از حد هم دست و دل بازم و ولخرج (خیلی از این حسم متنفرم)
۵- عاشق موسیقی.. نظافت.. لباس.. دیوونه ی رانندگی.. گوشی موبایل (باز یاد ۷۷۱۰ هم میوفتم ک گمش کردم.. اونجام سوخت.. آخه گوشی ب این سنگینی و بزرگی رو چطور...).. ماست.. لازانیا (پیتزا هم محشر درست میکنم).. خوره ی جمع کردن فیلم های دی وی دی (بدون سانسور زیر نویس فارسی).. عاشق جمع کردن عکس (شاید باور نکنین بیش از ۱۰۰۰۰۰ تا عکس دارم.. از منظره گرفته تا از اون جور عکسا.. بابا چیه؟ خب عکسای هنرین دیگه)..
ولی توی تموم اینا ب رانندگی و موسیقی بیشتر علاقه مندم...
از خواننده های ایرانیه اینوری: سیروان خسروی
از خواننده های ایرانیه اونوری: محمد وهنگامه و ابی
از خواننده های خارجی: انریکو
رپ هم خب گوش میدم: عاشق صدای هیچکسم...
ولی نمیدونم چرا هر چی ب آهنگ آرش خواننده آرش گوش میدم سیر نمیشم... خب نمیدونم دیگه گیر شدی ها!!!
آخرشم میخواستم بگم ک هم آبجی راضیه و آبجی زهرامو
هم دخملای خوشگلشونو
(هستی و نوشین) رو خیلی دوسشون دارم
(ملت آبجی دار میشن دائی هم میشن همچین ییهو
)
میخواستم از همسر عزیزم ف هم تشکر کنم همینجا و بهتون بگم ک منتظر پست مخصوص ۲۱ اسفندم باشین...

خب همین دیگه میترسم بیشتر بدونین کنجکاویتون گل کنه همچین...
خب پریسا خانوم اینم اون آپه دیدین؟ خوب بود؟ نه؟ آره؟ بابا کدومش؟ چی؟
در ضمن قهرم نیستم باهات...................................................................... اصلن

از این دو تا شکلک یاهو هم خیلی خوشم میاد:
واسه اینکه نیشش تا بنا گوش وازه... و
واسه اینکه عوض اینکه فکر کنه ب علامت سواله نیگاه میکنه...

زیبا ترین کلمه ای ک تا ب حال شنیدم: خلصه
آخه حیف نیست تا اینجا اومدین ب آهنگ وبم گوش ندین؟
یه دینگ دینگ نیو: ف خانوم... همسر گرامی فرمودند ک اضافه کنم... ک کامیار:
۱. شبها آشغالهارو نمیبره دم در... کامیار: میبرم ها ولی خب عزیزم میدونی ک ۴ طبقه اونم با آسانسور... کلی با اون اکتیو بودنم فاصله داره... دورت بگردم بهتر نیست هفته ای یه بار ببرمشون ک کمتر زباله تولید شه؟
۲. تو صف نونوایی خب نمیوایسه... کامیار: همسر گلم... قربون اون چش و چالت.. الان دیگه زندگی و علم پیشرفت کرده کی میره صف نونوایی.. خدا چیزی ک زیاد آفریده نون بسته ای.. اینو میگن استفاده نوین و هر چه بیشتر از علم گ.ش.ا.د.ی مگه نه؟
راضیه پس تو کجایی چرا نمیای نجاتم بدی؟
چشمان مادر صد دشت زيبا
يا همچو لاله يا مثل دريا
چشمان مادر مهر درونش
مانند خورشيد زيباست رويش
چشمان مادر عشق و ترانه
پرواز تا اوج مثل ستاره
چشمان مادر با من هميشه
مي دانم هيچ کس مثلش نميشه
چشمان مادر دنياي من است
دنياي من هم همان مادر است

این شعر رو خواهر زاده ی عزیزم (نوشین)
واسه مادرش که آبجی زهرا ما باشه گفته...
الهی قربون دو تا شون...
(این عکسه هم عکس سیندرلاست)
ابرها می گريند تا پشت پايت را خيس کنند.
من انتظار را حس می کنم
صبر را ياد گرفته ام
از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان
برای روزی که اندوه آسمان از
آتش عشق افروخته اش باران بياورد
ودوری ها را پاک کند
و مدام برای برگ ها بخواند که
آسمان نزديک است
دوباره دست هايمان را خيس کند
من رهايت نمی کنم
آنچه را که روزهای بلند و شب های بارانی
به من آموخته اند از ياد نمی برم
و اين شب های خيس را
فراموش نخواهم کرد
حتی در آغوش تو
ابری خواهم بود
که برای دوست داشتن لبخندت می گريد

تصمیم گرفتم از این ب بعد هر جوریه وبمو آپ کنم...
چیه بقیه میرن عشق و حالشونو میکنن من باید بشینم مثلن دل بسوزونم ک چی...
ببخشیدا ولی دیگه اون کامیار فردینه مرد...
حالا این یکی دیگه س: کامیار نیو ورژن...
ب قول ویش مستر
: (ب ترتیب لینکام از بالا ب پایین...)
دینگ دینگ ۱: سارایی اینم وبلاگ... آپ شد... توفه س؟
دینگ دینگ ۲: اصن ارزششو نداری ک وقتمو تلفت کنم...
دینگ دینگ ۳: از مریم خانوم دریایی ۷۷۷ باز میخوایم ک بیانو واسه ما بکامنتن

دینگ دینگ ۴: آبجی پریسا دیگه همین روزاس ک خبرگان و اون یکی جوابه اون مشکلمو بدن
... یه عیدیه مختصری دادیم ک برن حال کنن
... دیگه همین روزاس ک اون مشکله ف.ر.ا.خ.ی حل بشه
انشاا... بابا همین روزا دیگه... ایناها بشماری اومده...
دینگ دینگ ۵: نازنین خانوم بابا بیخیال دنیا دو روزه ارزشه این همه اعصاب خوردی رو نداره
دینگ دینگ ۶: الهی ویش مستر گله همشهری خودم
... ببین من عید اونجام جایی نری ها... باقالی غاتوک میخوام
... میرزا قاسمی
... از اون ماهی ها ک شیکمشون پره گردوهه
... نمیدونم اسمش چی بود؟
... میگن امسال عید بارونیه چتر نمیخواین؟
دینگ دینگ ۷: فریبا کم پیدایی... ماکسیموس تو هم... مهناز خانوم اند یو... لیلا خانوم اینم آپ مهندس بازم بگو دایی جون بده
... سوسن خانوم لوس خودتی
... چشمک بابا م... یعنی کامیار
دینگ دینگ ۸: آقا صادق دارمت
داداش احمد رضا تو کولاکی شرط میبندم خودت خبر نداشتی
دینگ دینگ ۹: یگانه و فاطمه خانوم... هیچ معلومه کجایین؟
دنیا رو آب برد...
دینگ دینگ ۱۰: پاشین برین خونه هاتون بابا
... چیه خوشتون اومده هی دینگ دینگ
یه دینگ دینگ جدید: یه چیزی میگم دلتون بسوزه... قراره من از این هفته جمکرانی شم.. تا ۴۰ هفته با دائیم میریم آخه اون ۵ ساله ک هر سه شنبه میره جمکران
(راستی تولدم ب سال قمری روز نیمه شعبانه)
تو رو به قیمت جون
به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون
به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشات
به همه مقدسات
تو رو به خود خدا
به هق هق شبونه ها
قسمت می دم قسمت می دم قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم
تو اگه بخوای فقط با یک نگاه
من برات خورشیدو آتیش می زنم
یه روزی دلم اگه تو رو نخواد
من اونو از توی سینه می کنم
تو رو به خود خدا
به تموم این شبا
تو رو جون رازقی
به نماز عاشقی
قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم
تو رو به قیمت جون
به همین یه لقمه نون
تو رو به ماه آسمون
به عاشقای بی نشون
تو رو به حرمت چشات
به همه مقدسات
تو رو به خود خدا
به هق هق شبونه ها
قسمت می دم قسمت می دم قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم
قسمت می دم از عشقم نگذری
قسمت می دم که از اینجا نری
قسمت می دم قسمت می دم


زير گنبد كبود
جز من و خدا
كسي نبود
هيچ چيز نه سفيد ونه سياه بود
روزگار
روبه راه بود
با وجود اين
مثل اينكه چيزي اشتباه بود
***
زير گنبد كبود
بازي خدا
نيمكاره مانده بود
واژه اي نبود و هيچ كس
شعري از خدا نخوانده بود
تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت :
تو دعاي كوچك مني
بعد هم مرا مستجاب كرد
***
پرده ها كه
خود به خود با شروع بازي خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست اسم بازي من وخدا
زندگي ست
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما
عجيب نيست
بازي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
با خدا طرف شدن كار مشكلي ست
زندگی
بازي خدا و يك عروسك گلي است

به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
وقتی شب
لحظه ی زخم خورده ی بختم
را پلک می زند
و زمان
ثانیه های تب کرده را
در لابه لای آخرین فنجان قهوه
شعله شعله از چشمانم می چکد
...
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
بر روی کدام جدول
نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟
و باقیمانده ی من از تفریق تو
... هیچ ...
در کدام برج قمرم در عقربت افتاد
و آسمان
قبر بلندی شد بالای سرم ؟
من به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟
...
به طلوع کدام حادثه ؟
که از قله ی نگاهت سقوط کردم ...

زمانی که به من می گفتی ~شما~
حالا قهوه ای شده
و آنجا که دلت تنگ شده بود...
مچاله ميشود
می پرسی : ~کی می آيی ؟~
به ساعت نگاه ميکنم...
ده سال گذشته است...
از قهوه ای می گذرد
شعله می رسد به ~دوستت دارم~
اين نامه های قديمی را بايد سوزاند...
می خواستی زندگی کنی...

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

سوال: فرض کنید یکی پیدا شده که به خدا ایمان نداره و یا به قول شماها کافره سوال اینه یه جمله بگید که وقتی این بنده خدا می شنوه تا حدی به خودش بیاد
فقط یه جمله نه بیشتر
از جوابهایی که می دید هم متشکرم

يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني....
يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه...
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...

غزل خانوم (ر...) من هم به نوبه خودم شروع یه زندگی مشترک رو بهتون تبریک میگم و انشاا... که خوشبخت بشین و همیشه و همه جا موفق و موید باشین
(غزل خانوم چون از رنگ قرمز خوشت میومد با قرمز نوشتمش
ببخشید ممکنه اون قرمز مورد علاقه تون نباشه
)
هر کی هم میخواد به این دوست خوبم و همسر عزیزش بتبریکه بره به این آدرس:

روزی كه آسمان ِمن شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسماني با بهانه های دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين ِ بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! ... ببار - ببار - ببار تا با باريدنت بشوئی تنگی و سنگی اين دل را ... می دانم چنين انتظاري از آسمان بی غل و غشی كه هميشه -ی خدا با تو رو راست و آبی است در اين فصل گرم كه قرار است از زمين و آسمان آتش ببارد ، كار ساده ای نيست ! اما فراموشی می كنم و می گويم : آسمانم ببار و آسمان خاكستری می شود ! می گويم: می خواهم يكبار هم كه شده برای خاطرِ دل من بباری ، نمی بينی به اين جان و دل بلای آتش ِ ساز! افتاده ؟ و آسمان خاكستری تر می شود ! می گويم: از همان روزی که آسمان شدي ، آسمان ِ آبی- خاكستری بی ماه ! آسمان سر زمين ِ اين دل بي نام و نشان ، اين تو بودی كه باريدی و اين من بودم كه سنگ شدم و آسمان خاكستری سياه می شود ، می گويم : شبی كه ! ماه بر من تابانيدی ، يادت هست ؟ حرف بزن به من بگو اين شب هاي بدون ماه كه تاريكم اگر نباری چه كنم ؟ ، برای دل ِ من ببار و آسمان سياه می شود ، می گويم : به من نگاه كنی اگر ! شايد كه به جای باريدن آتش - باران بباری بر دلم و آسمان سياه تر می شود ، می گويم : ببار - ببار - ببار ... نگاه كه می كنم ات بی ماه ، می خواهم بباری و آسمان سياه تر می ماند ، من به خود می پيچم ،آسمان هم به خود می پيچد ، می گويم :يادت نيست ؟ از همان ابتدا كه تو آسمان شدی و من - من ! قرار مان اين بود که تو آسمان ِ بارانی باشی و من سنگ ، نمی شناسی ام نه ؟ يعنی از وقتی دلتنگ شدم ، سنگ تر شدم كه نمی شناسی ام ! می گويم :ببار - ببار - ببار آسمانم ...اين بيابان لبريز از سكوت منم كه رو به پايان است ، شبي كه ماه را از من پس گرفتی يادت هست ؟ ، زير لب خنديدم ، با دلم گفتم؛ عجب خيال خامی دارد اين آسمان ِ آبی - خاكستری كه مرا تنهاتر می خواهد بدون ماه ! ... نمی دانستم كه آنقدر نمی باری و نمی باری كه تنهاترين ها می شوم بی ماه ! ...روزی كه آسمانم شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسمان بودی با دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! و من خيال می كردم تمام اينها يادت هست ...

رقص روح من هم آپ شد
لینکش تو قسمت لینکامه
خواهشا بکامنتینش (آخر فعله)
محض خاطر آن همه دیروز نرو
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند...

لینک رقص روح من توی قسمت لینکام یادتون نره...!
حالا که اومدین چشمان زیبا یه چن دقیقه ای هم صبر کنین تا آهنگ وبلاگم بالا بیاد
اگه بعد دو ۳ دقیقه نیومدُ ریفرشش کنین. باور کنین ارزشش رو داره

بابا جون اگه میخواین واسه من کامنت بذارین سر جده تون یه کامنتم واسه وبلاگ سومم بذارین. لینکشو گذاشتم تو قسمت لینکام ب اسم رقص روح من
ثواب داره بخدا
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان
هر جور تو راحتي
باران زده ي من
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم
فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
همين
اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم باران مي آيد
صداي باران را مي شنوي ؟

بابا اونایی ک نمیدونن بدونن ک من یه وبلاگ دیگه هم دارم برین واسم کامنت بذارین
یالا کفیدم از بی کامنتی









رقص روح من (فرار از من) نویسنده: غبار خسته
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت
در هم قدم زدند و به هم فکر فکر فکر
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوتش
ماه بعد روي پل عابري بلندـ من دوست دارمت مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

چه کسي آشناي من است ؟
ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟
تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟
آيا ستاره اي روشن است ؟
کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟
صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !
خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .
طاقتم ته کشيده . . .
بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟
کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!
درد من است ، کسي را کاري نيست !
روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي . . .
ولي هنوز مي خندم
دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !
خنده ، تنها راه من است
خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است
آري . . .
مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،
براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي . . .
گوش کن
خنده گريه ي تنهايي من است ،
ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست
خنده ام مال من است . مال همه ست
تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن . . .

ما رو با قطره ی اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
ما رو با بوسه ی شعری میشه ترانه بارون کرد
***
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر
من تو را به کسي هديه ميدهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم،در مهرباني،در دلتنگي ،در هزار همهمه ي دنيا يکه و تنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به به کسي هديه ميدهم که راز آفتابگردان وتمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ،هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد
او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهدکه امروز هواي دلت آفتابي ست يا آن دلي که من برايش ميميرم سرد و باراني است
اي بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همان طور عاشق.....همان طور مبهوت...... با آن وقار بي مثال
آيا کسي پيدا خواهد شد؟؟؟....از من عاشقتر و از من براي تو مهربانتر!.!.!.تو را سخاوتمندانه و با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد.....

بارانها ،خیابانها وکوچه ها به چه زبان ؟ آیالبهایی که امروز متولد میشوند دوستت دارم را خواهند آموخت؟ عطر تو وکابوس خیالم را کجا پنهان کنم ؟ نام تو را با کدام حرف بنویسم؟ چه کسی چشمهایت را رنگ کرده است ؟ چه کسی عکس تو را در دیده ام کشیده است ؟چه کسی لبخندم را از ستارگان گرفته است ؟ چه شیرینی شیرینتر از عسل است؟ چه کسی زیباتر وسپیدتر از قند میخندد ؟شعرهای من با کدام حرف به انتها میرسند؟ حدود جهنم را میدانم !! چند کیلومتر تا بهشت مانده؟فرق تو با گل چیست؟چرا مردابها را دوست ندارند؟ چرا موجها از درد صخره به خود نمیپیچند؟نمیدانم چطور آب ماسه ها را نوازش میکند؟ آیا میوه ها شادند؟ آیا هندوانه شیرینتر از لبخند توست؟ چرا شکوفه لبخندت را از نگاه من دزدیدی؟ میدانی ماهی ها غزل خوانند ؟ میدانی دریاچه های مهربانی به قلب تو می ریزند؟ وتو هرشب !!! قدم زنان در سیارات به دنبال که میگردی؟؟؟ چراغها خاموش میشوند، قلب شمع می تپد، بوسه ها کی با لب تو آشنا می شوند؟ مژگان تو را در غم خود سیه پوش نمیکنم!!! غافل نمیشوم از اوج با تو بودن ،بر باد ،تازیانه میزنم ،تو را نرنجاند !!! آی دلم خواب پریش میبیند!!من نمیتوانم تعبیر به رهایی کنم!!!! بساط شیطان را بر هم میریزم وفرشته ها را به چشمانم دعوت میکنم . تا شاید شرابی از اشکهایم را مهمان باشند !!!!آه ...آبها تشنه هستند ونانها گرسنه. قدمهایم ایستاده وچشمهایم حرکت میکند نبض مرگ را میگیرم وبه انتظار اکسیژن در اتاقم میمانم . کی اتفاق میافتد منتظرت میمانم ...راستی گلایول ها به چه زبانی به هم میگویند عاشق هستند ...

قصه گو
به نیمه های قصه رسید
کلاغ
توی آن تاریکی
آن دورها
سوسوی چراغی دید
این بار باید قبل از به سر رسیدن قصه
به خانه اش می رسید
...
قصه گو
از نیمه قصه گذشت
کلاغ
خیره به سوسوی دور چراغ
هر چه توان داشت
بال زد
اشک توی چشمهایش جمع شده بود
...
قصه گو به آخر قصه رسید
هنوز چیزی نگفته بود
کلاغ تندتر بال می زد
بال بال می زد
چراغ که خاموش شد
بغض کلاغ
همان جا
توی تاریکی آسمان ترکید
قصه گو گفته بود!
...
قصه تمام شده بود
کلاغ نشست پیش پای قصه گو
و التماس کرد:
((یک بار
فقط یک بار بگو
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خو...))
گریه امانش نداد!

نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه
هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی
حرف می شوی
دلم که می گیرد
ازچشمهایم می باری
ای که دیدنت را یکبار
تنها وقت رفتنت دیده ام
کیستی؟
کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟
کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه

میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد .حالا بعد از آن همه سال ،آن همه دوری ،آن همه صبوری من دیدم از همان سر صبح آسوده،هی بوی بال کبوتر ونعنای نو رسیده می آید .پس بگو قرار بود که تو بیایی ومن نمیدانستم ، ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام ، پس اینهمه سال وماه ساکت من، کجا بودی حالا هم که آمدی حرف ما بسیار ،وقت اندک ،آسمان هم که بارانیست .
میدانم که میمانی ،پس لااقل باران را بهانه کن ، دارد باران می آید .مگر میشود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی ؟آن روز نزدیک به جاده ای از اینجا دور ،دختری نزدیک . نرده های نازک پیچک پوش ،هی مرا مینگریست .جواب ساده اش به دعوت دریا ندیدگان ، اشاره روشنی شبیه "نمی آیم "بود .من منظور ماه را نمیفهمیدم ،فقط ناگهان نرده های چوبی نازک پر از جوانه شد .چراغ ستاره شد ،تو نبودی ، تو رفته بودی ،فقط روسری خیس پر از بوی گریه بر نرده ها پیدا بود .
آن ور غروب من نور خالص آسمان بودم .هی آوازت داده بودم ،بیا ، یکدم انگار برگشتی ،نگاهم کردی ،حسی غریب بر باد نابلدپر پر میزد، جز من کسی تو را ندیده بود ، زیر طاق بازار مسگران ،کبوتر بچه بی نشا نه ای هی پرپر میزد .ما راهمان را گم کرده بودیم .زیرا، من با چشمان تو اندوه آزادی هزار پرنده بی آرام را گریسته بودم ،وتو نمیدانستی ، آنروز ،هوا پر از بوی سوسن وستاره شب بود .
من خودم دیدم که دعای تو بر بال پرنده از پهنه طاقی گذشت وبر قوس کاشی شکسته ،نشست ،حالا بیا برویم.برویم پای هر پنجره روی هر دیوار ، بر سنگ هر دامنه ،خطی از خواب " دوستت دارم " تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم . مردمان ساده بی نصیب من هوای تاز ه میخواهند ،ترانه ای روشن ،تبسمی بی سبب ،واندکی حقیقت نزدیک به زندگی .آری من به خانه برمیگردم ،هنوز هم یک دیوار ساده میتواند سر آغاز پرسه غریب در کوچه باغ بهاران باشد .
زنان کوچه امان میگویند به گمانم تو را در صف محبت آرزوی دور دیده اند ،حالا همه همسایه ها میدانند ،من ،هر غروب ، غروب هرپنجشنبه تا شب التماس به جستجوی عکس کوچکی ار تو ، لابه لای کارنامه مدرسه ات هی گنجه را در خواب خاطره میگردم .پس چرا کلید خانه را در جواب نیامدن گم کرده ای ، هی تو ،تو از عطر آلاله بیقراری،تو این رسم رویا و گریه از که ،از کدام کناب ،از کدام کوچه آموخته ای هان ...
من بارها تو را در انتهای رویای غریب دیده بودم ،تو را در خانه ، در خواب ، در آب ، در خیابان ،در انعکاس رخسار دختران ماه ،در صف خاموش مردمان دیده بودم . زیرا تمام این سالها همیشه کسی سراغ تو را از من میگرفت ،تو نشانی من بوده ای من نشانی تو ...
گفتی بنویسم ،من شمال زاده شده ام ،اما تمام دریاهای جنوب رامن گریستم ، راه دور شهرمان ،آیا همیشه از ترانه و آواز تهی خواهد ماند ،حوصله کن زیرا خواهیم رفت .
اما خاطرت باشد همیشه این توئی که میروی ،همیشه این منم که میمانم ،چه بوی خوشی میدهد این جامه قدیمی این پیراهن بنفش، این همه پروانه قشنگ در لا به لای نامه های تو ، مگر همین نشانه تو از راه دور دریا نبود ،پس حالا بیا ، بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور ،تبسم ستاره روشن کن ،من به تو از خوابهای آیینه اطمینان داده ام ، زیرا سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدکهای پژمرده از خواب خارهای زار به جانب بی بند آفتاب آسمان برمیگردند .
تو از آن سو آمدی ومن از سوی دیگر ،آمدی وآمدیم ،اول فقط دل یکدل بود ، حالا دیگر دیر است ، من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام ، راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نا مه ای به مقصد نمیرسد؟ نه !زیرا سالها بود که در ایستگاه اتوبوس ، بر خواب خلوت ورودی همه شهرها ،کوچه ها،جاده ها ،میدانها،چشم براه تو ،از هر مسافری که میامد ،سراغ کسی را میگرفتم ،که بوی کاگلهای خیس درخت همسا یه امان را میداد ودر خلال آن شبها در کوچه ،چقدر تا بامدادان با چشم خیس گریه رفتم ودر غم غروب بازماندم .
من میدانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار ، تنها ترانه های ساده مرا برگزیده ای....
چرا که من هنوز خسته ترین مردان روی زمینم ،زیرا هر بار که نام تو بر دفتر گریه هایم جاری میشد ، مردمانی را دیدم که آهسته میایند همانجا در سایه سار گریه های من ،بابونه عطر تو را از باغ پروانه خواب کودکان میخواستند .
هنوز با دستمالی سپید ،پاکتی سیگار ،وگزیده ای شعر وچمدانی پر از ترانه وشبنم ،دل ودستی تشنه از لمس تبسم تو ،و کلامی ساده به بستر میروم ،تو از یادم نمیروی، تو با من چه کرده ای ،میدانی که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیده ام ،میدانی که چقدر کوچه را تا باور آسمان کبوتر با شوق پائیده ام تا تو بیایی ــ
اینک تو با منی ،باشد ،گریه نمیکنم هنوز باد میاید ،باران میاید ،میدانم که میمانی ،در عشق قناعت نکرده ام وتو را شعرهای تنهایی من، بس بود تا برای همیشه ، با تو سر بر بالین صداقت وصفا گذارم وتو میدانی به خاطر تو برای برخواستن ، هزار و هزار بار افتاده ام

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
.«ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
........ فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است

گمان نکن که آواز چشمهایت را نمی بینم
از این راه دور
من از نم باران
بوی شبنم را روی گونه ات حس می کنم
اما
بارانی که مزرعه همسایه را سیراب میکند
خشک سالی و ویرانیش برای من است
خورشیدی که بر سر دیوار او چهره میکند
بر خانهی دور افتادهام
در این سرزمین یخ زده سایه میکشد
درد من از حضور پنجره نیست
خورشید را در پساش به زنجیر میکشد
پردهای ست که نور را از من دریغ میکند
به او بگو، ژالهای که تو پنهاناش می کنی ز من
قدرش بدان
که رندانه خورشید را پنهان می کنی !
برای تو هم نمیماند ای ماهِ مشرقی
که آسمان بلند است و قد زمینیان کوتاه...

یادت مرا آبی می کند
رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها
فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم
با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم
باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد
چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن
نوشتن
چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن
دلم می خواهد با تو به داستانها بروم
دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب
دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم
دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم
بگو
بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد
دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند
دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی
چرا چشمهایت بارانیست
بر تو چه رفته است بهار معطرم
هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد
دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم
دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.
دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی
چه خوبست خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...
دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم

300 the movie